خواهرم دوش زمادر پرسید
که خدا کیست؟کجاست؟
مادرم خوشه ای از نور به دست
پای سجاده ی عشق
ساده خندید ولی هیچ نگفت
خواهرم می پرسید
که خدا همچو عروسک زیباست؟
مادرم سبز تر از برگ گیاه
اندکی ناب تر از اشک خداست
مادرم خویش اگر می دانست...
مادرم گفت: خدا
شبنمی روی گل نسترن است
او در افسون شقایق جاریست
آنکه پرسید خدا کیست خداست
دخترم می دانی
نخ بادبادک تو دست خداست
دیرگاهی است که همسایه ی دیوار به دیوار دل کوچک توست
او به اندازه ی لبخند طبیعت زیباست
خواهرم می پرسید
که خدا رنگش چیست
مادرم گفت خدا
همچو آواز پرستو آبی است
خواهرم می پرسید
دختری هم دارد
همچو آهو زیبا
مادرم گفت که او
همچو آوای حقیقت تنهاست
لیک آنقدر بدان
که تورا بیشتر از خواب زمین می خواهد
خواهرم می پرسید
که خدا می خوابد
مادرم گفت که او
همچو اندوه بشر
بی قرار شبهاست
خواهرم خوابش برد
مادرم لیک هنوز...
دانه های تسبیح
روی هم می افتاد
بغض در سینه یشب می ترکید
ابر از خاطره ی داغ شقایق پر بود
من شنیدم
مادرم
زیر لب چیزی گفت
که خدا کیست؟ کجاست؟
که خدا کیست؟کجاست؟
مادرم خوشه ای از نور به دست
پای سجاده ی عشق
ساده خندید ولی هیچ نگفت
خواهرم می پرسید
که خدا همچو عروسک زیباست؟
مادرم سبز تر از برگ گیاه
اندکی ناب تر از اشک خداست
مادرم خویش اگر می دانست...
مادرم گفت: خدا
شبنمی روی گل نسترن است
او در افسون شقایق جاریست
آنکه پرسید خدا کیست خداست
دخترم می دانی
نخ بادبادک تو دست خداست
دیرگاهی است که همسایه ی دیوار به دیوار دل کوچک توست
او به اندازه ی لبخند طبیعت زیباست
خواهرم می پرسید
که خدا رنگش چیست
مادرم گفت خدا
همچو آواز پرستو آبی است
خواهرم می پرسید
دختری هم دارد
همچو آهو زیبا
مادرم گفت که او
همچو آوای حقیقت تنهاست
لیک آنقدر بدان
که تورا بیشتر از خواب زمین می خواهد
خواهرم می پرسید
که خدا می خوابد
مادرم گفت که او
همچو اندوه بشر
بی قرار شبهاست
خواهرم خوابش برد
مادرم لیک هنوز...
دانه های تسبیح
روی هم می افتاد
بغض در سینه یشب می ترکید
ابر از خاطره ی داغ شقایق پر بود
من شنیدم
مادرم
زیر لب چیزی گفت
که خدا کیست؟ کجاست؟
+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 6:49  توسط خوابگرد
|

