واینک بار
راه من دور است و شب نزدیک
و دل در سایه ی شوم نگون بختی سیه افسون
نرم و بی امید می گرید
سحر دوراست و شب نزدیک
سکوت از بارگاه تیره شه مه پوش بی آئین می ریزد
دلم خون است
و سر این آخرین سنگرگه مظلوم آزادی
می رود تا بسپرد سر بر زمین سرد بندرگاه وهم آلود
سحر دوراست وشب نزدیک
و من تا آستان مرگ دردآلود پروانه
دگر راهی ندارم
دگر راهی ندارم چون که ره هموار و این ره پوی سگ، مدهوش و دیوانه
دگر راهی ندارم
سحر دوراست وشب نزدیک و من زین راه بی فانوس گمراهه
دگر بیراهه نشناسم
دلم خون است
وچشمم گر ببارد اشک دانم چشمه ی خونش دگر کورست
دلم خون است
وسبزین موج دریاهای دیروزم دگر خون است
دلم خون است
و شب نزدیک و شب نزدیک وشب نزدیک
